محمود بن محمد بن الحسين الأصفهاني

33

دستور الوزاره ( فارسى )

ابرش « 1 » صولتش چو شيهه زند * چرخ را دستهء گيا داند و سوم ، حكيمى موقّر متبحّر كه به شكايم « 2 » نصايح ، توسن نفس سركش او را رام مىدارد [ از ؟ ] اقتحام در تهاويل « 3 » مناهى و استغراق در گرداب اباطيل ملاهى ، و چنان كه محافظت بر تعهّد غذاى موافق قوام شخص ، نوع انسان را از لوازم است ، غذاى روح عالم علوى نيز به فضايل نفسانى از مواجب باشد تا طبيعت خامسهء او گردد . ( شعر ) و الماء يطفى و هو لين مسّه * عذب مذاقته لهيب النّار * 14 و على الحقيقه پادشاه كه به اصابت رأى و عقل دورانديش مستثنا باشد و خواهد كه به مزيد استيلا و مزيّت استعلا بر اقران و اكفاء تقدّم نمايد چنان كه براق همّتش اوج كيوان سپرد و شهاب صولتش ديو فتنه را سوزد * 15 او را از وزيرى ناگزير باشد كه به مزيّت تدبير خوب منسوب باشد و به فضيلت راى گره‌گشاى مخصوص « فنفاذ الرأى فى الحرب أنفذ من الطّعن و الضّرب » * 16 و چنان كه نور چراغ را مدد از روغن باشد فروغ فراغ پادشاه از پرتو راى روشن وزير با تدبير مستصبح « 4 » شود . ( شعر ) فالرّاى يمضى حيث لا أسل * يمضى لطّيته و لا بطل * 17 و مثل مصطفى كه از كدر رذايل بشريّت مصفّى بود و عاقلهء موجودات و زبدهء كاينات ، با كمال بلاغت أفصح النّاس لسانا * 18 و جمال فصاحت أجود النّاس بيانا و بنانا * 19 و مقام بلند لى مع اللّه وقت * 20 و محل ارجمند لو كان موسى حيّا * 21 از حضرت اعلى مندوب « 5 » و مخاطب بود به مشورت وا « 6 » زيد و عمرو . حيث قال عزّ و علا « 7 » : و شاورهم فى الامر * 22 . آورده‌اند از بلقيس كه ملكهء ممالك سبا و منكوحهء سوار رخش صبا « 8 » بود و در حسن لطافت و فرط كفايت از مهبط انّهنّ ناقصات عقل و دين * 23 به مصعد و كانت ذات رأى متين * 24 رسيده و با آنكه به زىّ هنّ لباس * 25 متحلّى بود كفايتش در شوكت و بأس بر كماة « 9 » ابطال « 10 » مستولى و غالب آمد . ( شعر )

--> ( 1 ) . ابرش : اسبى كه بر اعضاى او نقطه‌ها باشد مخالف رنگ اعضا . ( 2 ) . شكايم : جمع شكيمه : دهانهء لگام . ( 3 ) . تهاويل : جمع تهويل : ترسناك نمودن ، سهمگينى . ( 4 ) . مستصبح : روشنايى خواهنده . ( 5 ) . مندوب : خوانده شده . ( 6 ) . وا : با . ( 7 ) . آنجا كه خداى توانا و و الا گفته است . ( 8 ) . سوار رخش صبا : كنايه از حضرت سليمان است . ( 9 ) . كماة ( به ضمّ ) جمع كمّى : دلاوران . ( 10 ) . أبطال : جمع بطل : پهلوانان .